محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

985

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ايشان اندر زندان بود . و يزيد الناقص ايشان را به زندان كرده بود بر آن كه او را به عراق فرستد و بر او تتبع كند . و يزيد بن خالد خواست كه به زندان شود از بهر حكم و عثمان و يوسف را به قصاص پدرش خالد بكشد . پس گفت : من شوم به كشتن ايشان . گفت برو . پس يزيد به در زندان آمد و يكى مولا از مولايان پدر خويش به زندان اندر فرستاد و گفت نخست يوسف را كش آنگاه حكم و عثمان را . و آن مولا اندر شد و هر سه را بكشت . پس چون بيرون آمد و گفت كشتم هر سه را ، يزيد گفت يوسف را چگونه كشتى . گفت به شمشير ، گفت بازگرد و همه استخوانهاى او بشكن و مغزش را به خاك ريز . مولا بازگشت و اندام يوسف و استخوانهايش همه به عمود آهنين بشكست . و هم آنگاه مروان به در دمشق آمد . و ابراهيم بگريخت و پنهان شد . و يزيد بن خالد و عبد العزيز بن الحجّاج و سليمان بن هشام همه به زينهار شدند . و مروان كس به زندان فرستاد كه حكم و عثمان را بيارد . و ايشان را كشته يافت . تافته و متحيّر شد . به سراى سلطان اندر شد و فرود آمد و بفرمود تا ايشان را به گور كردند . و عاملان و مولايان وليد [ با مروان بودند به شهر اندر . عبد العزيز بن الحجّاج را كه با وليد حرب كرده بود و مر او را بكشته بود طلب كردند چندان كه بيافتند و بگرفتند و بكشتند . و بيرون آمدند و يزيد الناقص را از گور بركشيدند و به آتش اندر انداختند و بسوختند . ]